تبليغاتX
بیراهه ای در آفتاب
بگذار پنجره را به رویت بگشایم
بودن زیر باران جایی که شسته میشوم

 در فضای هم آغوشی  آب با خاک

در آنجا بود که نطفه ی من بسته شود

و چه شود سخن این دو از من 

و من متولد میشوم 

جایی که من بودم روح بود

آه چقدر دردناک است قصه ی من

مادرم مرا شست

اشکهایم را مادرم باران نمیبیند

وپدرم خاک مرا به خود میخواند

...............................................

بیراهه ای در آفتاب

باران و خاک

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 1:25 AM  توسط بیراهه  |